نه نه اصلا روز خوبی نیست. ایمیل ها قطع شده. سانسور اخبار شدت گرفته. بی اعتمادی ها اوج گرفته.
تنفر، انزجار، ترس، وحشت، باتوم، خون، زندان، ناله، فریاد، شعار، تظاهرات، جنبش سبز، لباس شخصی، ضدشورش،گارد ویژه، سرکوب، ایران، وطن، وطن، وطن...
 تعدادی از جوانان این وطن کشته شده. چند نفر دیگه زخمی شدن. چندصد نفر دستگیر شدند و معلوم نیست چی به سرشون می آد. اصلا حال و حوصله کار کردن ندارم. دوست دارم هر نامه اداری که به دستم می رسه بندازمش ته کشوی میزم. دوست دارم همه ارباب رجوع ها رو برگردونم. بگم امروز تعطیله. بگم امروز داغونم. بگم حالم خوب نیست. اصلا به من چه که بیوشیمی هارپر تو کتابخونه هست یا نه. اصلا به من چه که طرح تحقیقاتی فلان دکتر تصویب شد یا نه. اگه آرامش نداشته باشم هیچ چی ارزش نداره. الان درونم طوفانی برپاست. فقط می دونم که حالم اصلا خوب نیست. تا می خوام به آرامش نسبی برسم یه اتفاقی می افته که همه چی رو به هم می زنه. اینم از تاسوعا و عاشورا و چند روز تعطیلی مون. اه.