نه با کسی قهر کردم و نه از دست کسی ناراحتم. نه مشکل روحی دارم و نه سرم درد می کنه. نه اینترنتم قطع شده و نه کامپیوترم خراب شده. نه مرخصی زیاد می رم و نه سرم مشغول خونه تکونیه...
فقط و فقط

وقت ندارم

که وبلاگم رو آپ کنم!
الان چندین روزه که همش می خوام یه مطلبی تو این وبلاگم بذارم ولی باور کنید اصلا فرصت پشت کامپیوتر نشستن و گشتن تو فضای سایبر رو ندارم. این روزا به قصد کشت دارم کار می کنم و معلوم هم نیست چرا این همه کار رو سرم ریخته
مسئول کتابخانه دانشکده
رئیس اداره پژوهش دانشکده
مسئول کمیته تخفیف دانشجویی دانشکده
نماینده کمیته انظباطی در امتحانات...

حالا با این یکی دو واحدی هم که برا تدریس برداشتم دیگه خودمو تو عذاب الیم انداختم!
هرچند که ته دلم راضیم که تونستم این اعتماد رو به وجود بیارم که این همه به من کار می سپارند و خدا رو شکر (البته ظاهرا) از کارم راضی هستند.
یکی دو روز پیش، که از این همه کار شاکی بودم، یکی از دانشجوها که دید من چقدر سرم شلوغه و چقدر از کار روزانه خسته ام،‌بهم گفت تو کار ما رو راه بنداز، خدا هم کار تو رو راه می اندازه.
یه لحظه مکث کردم، دیدم واقعا حق داره. خدا که انقد هوای منو داشته و داره و کار منو خوب راه انداخته و می اندازه، الان انصاف نیست وقتی به بنده هاش می رسم پرخاش کنم و کارشون رو عقب بندازم. یا کاری که خودم می تونم یه جوری حل کنم تو بوروکراسی اداری بندازم تا دانشجوی بیچاره یه هفته ای همینجوری دور خودش بچرخه و بعدش بیاد پیش خودم!
پس: یا رب، قو علی خدمتک جوارحی

پی نوشت: خیلی مهمه که آدم بتونه تو زندگیش تعادل ایجاد کنه و همه اونایی که سهمی از زندگیش دارن رو در نظر بگیره. امیدوارم کار من باعث نشه عزیزانم ازم برنجند.