خیلی خوب یادمه اتفاقای روز اول دبستان رو. راستش اولش خیلی ترس نداشتم چون قبلش کودکستان رو تجربه کرده بودم. اما با دیدن بچه هایی که هر کدوم یه طرف حیاط مدرسه وایستادن و زدن زیر گریه دلم حسابی پر بود! دنبال بهونه می گشتم که منم گریه کنم که خوشبختانه این بهونه اومد دستم. در یک اقدام عجیب تو اون روز اولی زنبور گوشمو نیش زد و من تا دلتون بخواد گریه کردم! اسم معلم اول ابتدایی آقای معتمدی بود. مردی واقعا معتمد و درستکار. سالها بود که می دیدمشون. البته روز به روز شکسته تر. قبلش باید از مربی کودکستانم خانم ایازلو هم یادی بکنم. خیلی ماه بود. خوب یادم می آد روزی که تو مسابقات استانی حق منو خوردند و به جای اینکه اسم منو نفر اول اعلام کنند طی یک سری فعل و انفعالات نفر سوم اعلام کردند، بنده خدا داشت گریه می کرد. هنوز هم دارم دنبالش می گردم ولی هیچ وقت دیگه پیداش نکردم.
تا اینکه سالها گذشت و در کلاس درس آقایان موسویان، پوراکبری، شمس و آموزگار هم توفیق حضور داشتم و همینطور دوره های راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی در مدرسه های بدر و شاهد و مطهری به سرعت برق و باد سپری شد و وارد دانشگاه شدم.
اونجا هم اساتیدی بودند که هر کدوم در حد توانشون به ما آموختند و ما هم بعضی وقتا آموختیم و بعضی وقتها چرت زدیم و بعضی وقتها متلک پروندیم و بعضی وقتها هم سر به سر این و اون گذاشتیم و خندیدیم. چهار سال دیگه هم در خدمت اساتید رشته کتابداری، خانمها و آقایان اکرمی، معصومی، صدقی، رشیدی، رخشانپور، سلیمی، بیگلو و سایر اساتید بودیم و  با شب بیداری و تقلب و هر مصیبتی هم بود بالاخره ارشد رو هم  در خدمت آقای دکتر حسن زاده، خانم دکتر زندیان و آقای دکتر قاسمی تموم کردیم و شدیم اینی که هستیم!
هدفم از این  همه نوشته این بود که یادی از همه آنهایی که به من آموختند بکنم  و از همینجا تشکر کنم ازشون و صدالبته افراد دیگری نیز بودند که من به علت فراموشی و کمی جا نتونستم اسمشون رو بیارم. 


معلم عزیزم روزت مبارک