بی آنکه سخن بگویم، می شنوی ام...
بی آنکه چشم به نگاهم بدوزی، خستگی را از عمق چشمانم می خوانی...
بی آنکه بخواهی، دلتنگی های شیرین در وجودم می کاری...
بی آنکه بدانی، پای در ژرفای سکوتم می گذاری و تاریکی های مبهم زندگی ام را چراغانی می کنی...
بی آنکه رنجم را با تو در میان بگذارم _ حتی آنگاه که بخواهم رنجم را مخفی نگه دارم _ باز توای که اعماق وجودم را می کاوی و اندوهم را می کاهی...
بی آنکه نفعی از این سودا طلب کنی، شریک لحظه هایم می شوی...

و من
.
.
.
بی آنکه بخواهم و بدانم و بشنوم و ببینم...
عاشقت می شوم!