خیلی برام جالب بود که اون روز تونستم به کمک تکنولوژی وب با دوست عزیزم سیروس پناهی (که الان یک ماهی می شه که موفق شده بورس اعزام به خارج بگیره و بره استرالیا) ارتباط برقرار کنم. وقتی از شرایط اونجا می گفت، آدم احساس می کرد کلا اونجا یه دنیای دیگه است. از مشکلاتش گفت و اینکه اونجا حتی فهمیدن زبانشون هم مشکله. از اختلافای فرهنگی تا مشکل پروژه و اینجور چیزا. می گفت الان ساعت چهار و نیم عصره و همه رفتن خونه چون ساعت 5 شب می شه و همه می رن خونه شون. ولی انگار کتابخونه اونجا تعطیلی نداره. هرکی هر چقدر دلش بخواد می تونه تو کتابخونه بمونه. جالبتر اینکه می گفت اونجا آخر پاییزه و یک ماه دیگه زمستون می شه! 
خلاصه اینکه کلی کیفور شدم از برقراری این ارتباط!