انقدر با هم صمیمی بودیم و انقدر پیش هم بودیم که اسممون رو گذاشتند سه تفنگدار. تو دانشگاه که بودیم اکثر وقتامون رو با هم می گذروندیم. حتا وقتی خیلی از بچه های انجمن فارغ التحصیل شدن سه تایی انجمن رو سرپا نگه داشته بودیم. ارشدیتی نسبت به هم نداشتیم ولی به لحاظ سنی من شدم تفنگدار اول، یکی شد تفنگدار دوم، و اون یکی که راهش دورتر بود شد تفنگدار سوم. 
دانشگاه که تموم شد سه تفنگدار راه خودشون رو ادامه دادن. همیشه سراغ همو می گرفتیم و به بهونه های مختلف دور هم جمع می شدیم. خیلی شبا رو سه تایی با هم به صبح رسوندیم. با شوخی ها و متلک ها، با خنده ها و گریه ها، با حرفای جدی و با تکرار خاطرات. تفنگدار سوم نوبت رو رعایت نکرد و پارسال بود که قاطی مرغها شد! اون خبر قدیمی و تکراری بود ولی خبر جدید اینکه تفنگدار دوم هم به جرگه متاهلین پیوست! همین پری روز عقدش بود. بهترین آرزوها رو برای این دو داداش عزیزم دارم و امیدوارم همیشه شاهد موفقیت ها و شادی هاشون باشم.
حالا موند تفنگدار اول، تک و تنها، ولی به قول کاپیتان اولویت اول زندگی تفنگدارها تغییر پیدا کرده!


پی نوشت: دلم برای همه اون روز و شبهای با هم بودن تنگ می شه!