صبح را ورق زدم‏

از زلالى تو مى‏سرود.

شاخه را صدا زدم‏

از شکوفه‏ى تو داستان تازه داشت.

با سپیده هم سخن شدم‏

آرزوىِ روشنِ تو در ترانه‏اش نشسته بود.


آى... اى طنینِ واپسین!

از تو این دلِ شکفته را گریز نیست.

کوچه را صداى پاى نور، پر زشور مى‏کند

سینه‏ى مرا عبورِ نامِ تو

واژه را طراوتِ درخت، سبز مى‏کند

عشق را صداقتِ کلامِ تو

آنچنان «دُچارِ» با تو بودنم‏

سایه‏ام به آفتاب مى‏رسد

شعر از: رضا مقصدی