تو این روزهای کسل و خسته کننده
و تو این سردرگمی و اغمایی که هنوز ازش بیدار نشدم و احتمالا تقریبا یک ماه دیگه هم ادامه داره
و تو این ساعات ارزشمندی که صدای دعا باید تا آسمون هفتم بره ولی حتا از سقف خونه هم نمی تونه بالاتر بره
و تو این دقایقی که ذهنم پر می شه از واژه های مبهم و به کاسه سرم فشار می آره ولی زندگی مسالمت آمیزش رو با روح و جسمم ادامه می ده ...

تنها چیزی که می تونه آدم بهش دلخوش باشه
نشستن سر سفره افطار و افطار کردن با کسیه که واقعن دوستش داری!