پارسال تقریبا همین موقع ها بود که با خبر شدم بانک مرکزی استخدام داره و همینجوری رفتم ثبت نام کردم. آزمون هم بین خیل کتابداران مشتاق برگزار شد و بعد از مدتی از طریق دوستان و آشنایان باخبر شدم که اسم من هم جزو قبولین هست. غرور کاذبی وجودم رو گرفت که بین آن همه کتابدار پایتخت نشین، تونستم موفقیتی رو کسب کنم و مهمتر اینکه تو اون شرایطی که من اون روزا داشتم این خبر قبولی برای من یه فرشته نجات بود که شاید زندگیم رو نجات داد! بگذریم...
 هرچند که گفته می شد اسامی فقط ٢۴ ساعت روی سایت قرار گرفت و بعد از اون به کلی نیست و نابود شد. هاج و واج مونده بودیم که چکار کنیم که یه روز یه نفر به سبک مامورهای سیا با ما تماس گرفت و گفت که زودی یه قلم کاغذ بردار و هر چی می گم یادداشت کن! تازه فهمیدم ایشون از بانک مرکزی تماس گرفتن و مدارکی که لازمشون هست از من می خوان! خلاصه... با تردید بین ماندن و رفتن بردم مدارک دادم و باز هم زمانی سپری شد و ما در بیخبری بسر بردیم. و جالب اینکه در تمام این مراحل تاکید می شد که اصلا با بانک تماس نگیر، خودمون در صورت نیاز باهات تماس می گیریم!
بعد یه مدت گفتند که تشریف بیار برای مصاحبه علمی! چشمتون روز بد نبینه از سوالای کتابداری گرفته تا کامپیوتر و مصاحبه انگلیسی و ترجمه و از این حرفا خلاصه مخمون رو حسابی تلیت کردن و گفتن تشریف ببر! چند ماهی نیز به همین شکل سپری شد تا اینکه خبر دادند در مصاحبه علمی نیز پذیرفته شده ای، کاغذ قلم بردار و مدارک زیر را یادداشت کن و به گزینش ارائه نما! الان دقیقا نمی دونم چند ماهه از این اتفاق می گذره و من همچنان موندم که پرونده من در طبقه چندم بانک داره بررسی می شه ویا احتمالا خاک می خوره؟ حالا نکته جالب اینکه اخیرا هر کدوم از همسایه ها که منو می بینن (که تعدادشون هم خیلی زیاده) می گن آقا وحید یه عده اومده بودند ازت تحقیق کنند، عکست رو هم بزرگ کرده بودند نشونمون دادند! و یه منتی هم رو سرم می ذارن که ما هم تعریفتو کردیم!
و این داستان یک ساله که همینجوری ادامه داره و خدا می دونه به کجا خواهد رسید!
غافل از اینکه تو این مدت یک ساله من وضعیت استخدامیم عوض شده و رسمی قطعی شدم، تو کارم پیشرفت کردم، ازدواج کردم و خیلی مسائل دیگه که هر کدومشون می تونه تصمیم آدم رو عوض کنن.