از در که وارد شدم بوی دود و دم بدجوری حالم رو گرفت. ولی دود و دم اینجا از قبلیه بهتر بود و می شد تحملش کرد. انقدر هم گرسنم بود که دیگه نای گشتن و پیدا کردن یه جای خوب رو نداشتم. یا علی گفتیم و رفتیم نشستیم و یه دیزی هم سفارش دادیم. تا سفارش آماده بشه حواسم به اینور اونور بود. شکل و قیافه ظاهرش مثل اسمش حالت سنتی داشت ولی یه جای کار می لنگید. به قول "بانو" دنبال "نشانه ها" بودم. اما هر چقدر عمیقتر نگاه می کردم، بیشتر سرخورده می شدم. آهنگ ساسی مانکنی که پخش می شد همه ظواهر سنتی رستوران (یا قلیان سرا!) رو نابود کرده بود. تازه آدمایی هم که اونجا بودن سنت رو زیر پا که نه، له و لورده کرده بودن. سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به غذا خوردن و تلاش کردم نسبت به اتفاقایی که دور و برم می افته بی تفاوت باشم. اما نشد. با خودم گفتم سنت که هیچی، ارزشهای جامعه ما کجا رفته؟ چرا جوونای دارن تیشه به ریشه همه چی می زنن؟
نمی دونم شایدم من قدیمی فکر می کنم. شاید سن و سالی ازم گذشته و شایدم به قول سیامک ارزشها فرق کرده و همه چیزایی که برای من و امثال من ضد ارزشه، برای امروزیا ارزش حساب می شه!