انگار وقت آن رسیده که تعصبم را زیر پا گذارم و از جایی که نزدیک ٣٠ سال همیشه به آن تعلق داشته ام دل بکنم و راهی شوم. نمی دانم عمق دلتنگی چقدر خواهد بود، حتی نمی دانم فرصتی برای دلتنگی وجود خواهد داشت یا نه! اما برای منی که به این تغییر و تحول مثل "بانو" عادت نکرده ام شاید اندکی مشکل تر باشد. روزها و ماهها به ذهنمان فشار آوردیم که بین ماندن و رفتن کفه ای سنگینی کند و هنوز هم سنگ ریزه هایی که در هر کدام از کفه ها قرار می گیرند، این تعادل را به هم می زنند. نمی خواهم بعد از گذشت چند سال حسرت "نرفتن" ویا افسوس "نماندن" زخم کاری بر دل وارد کند. پس هر چقدر که امکانش باشد باید میان "باور و تردید" دست و پا بزنیم تا به بهترین باور برسیم.

پی نوشت: می دانم که این سردرگمی قلب مهربانت را می رنجاند، اما چاره ای نیست. باید صبور بود. با همان وسعت همیشگی قلبت  سختی های زندگی مان را ببخش.