از همان آغازی که امکان وجود می‌یابیم
جاده‌ای خودش را به ما می‌نمایاند
که آغاز و پایانی برایش نیست
بی‌آنکه اختیاری داشته باشیم
پیشتر می‌رویم
به امید آنکه غبارها فر ریزند
و صداها آشکارتر شوند
اما پیش رو سرابی بیش نیست

گاهی گم می‌شوم
در همهمه مبهم زندگی
آنچنانکه صدای خودم را نمی‌شنوم
گاهی گم می‌شوم
در پس غبار جاده
آنچنانکه در نزدیکترین آئینه‌ها خود را نمی‌یابم

پس کجاست
آن نقطه آسمانی
که به خاطر تقدسش
فریاد "فاخلع نعلیک" سر دهند؟!