هوای عشق رسیده است تا حوالی مـــن
اگر دوباره ببارد به خشکسالی مــن
مگر که خواب و خیالی بنوشدم ، ورنه
که آب می خورد از کاسه سفالی مــن
همیشه منظرم از دور دیدنی تر بود
خود اعتراف کنم : بوریاست قالی مــن
مرا مثال بچیزی که نیستم زده اند
خوشا به من ؟ نه ، خوشا بر من مثالی مــن
بهوش باش که در خویشتن گم ات نکند
هزار کوچه این شهرک خیالی مــن
اگر چه بود و نبودم یکی است ، باز مباد
ترا عذاب دهد گاه ، جای خالی مــن
هوای بی تــو پریدن نداشتم ، آری :
بهانه بود همیشه ، شکسته بالی مــن
تــو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت
چه بی جواب سئوالی است ، بی سئوالی مــن !!!

محمدعلی بهمنی