می‌نشینم پشت کامپیوتر و تلاشم را می‌کنم که مطلب بهتری بنویسم. شادتر از نوشته‌های قبلی. مطلبی که امیدواری درونش موج بزند. مطلبی که خواننده را جدا کند از درگیری‌های روزمره. می‌نویسم .... فایده ندارد. چه خوب که وقتی تایپ می‌کنی مجبور نیستی مطلبت را پاره کنی و دور بیندازی. فقط فشار دادن دکمه بک اسپیس کافی است تا تقلای ذهنت فنا شود! نه، فایده ندارد. خیره شدن به آسمان و خیابان و تقویم و اشیا ایده بهتری را به ذهنم نمی‌آورند. آنچه در ذهنم است افکار پریشان و در هم و بر هم است که این روزها احاطه کرده‌اند منی را که همیشه از این افکار گریزان بوده‌ام. باز هم سعی می‌کنم تمرکز کنم. تمرکز! چه تلاش بیهوده‌ای!!! "چه خبر؟!" صدای همکارم است که رو به روی من نشسته و این کلیشه‌ای ترین سوال دنیا را برای چندمین بار از اول صبح از من پرسیده است! می‌گویم: "می‌خواستی چه خبر باشد؟ از صبح که همینجا کنارت نشسته‌ام" می‌گوید: "تو خودتی؟! چته؟" و این یعنی ابراز همدردی. یعنی حال تو برایم مهم است. از او تشکر می‌کنم به خاطر اهمیتی که به من می‌دهد و دوباره غرق در افکارم می‌شوم: چند تا جوک بنویسم تو وبلاگ بچه‌ها بخونن شابد بشن! نه نه جوک که همه جا ریخته. خیلی تکراریه! عکس بذارم تو وبلاگ. نه بابا این که فقط یه جور رفع تکلیفه. خاطرات دانشگاه را مرور کنم. نه این هم تکراری است. از زندگی‌ شخصی‌ام بنویسم و از "بانو" ... یادم می‌افتد که به زودی خانه را باید تخلیه کنم. غمم سنگین‌تر می‌شود و بیشتر در صندلی‌ام فرو می‌روم. صدای پا می‌آید. رئیس از در وارد می‌شود. مجبورم کمی خودم را جمع و جور کنم. زیر چشمی به من نگاه می‌کند و می‌گوید: "آقای ... اون کار ... تموم می‌شه فردا بفرستیم به مدیرکل؟"  همین سوال کافی است تا رشته افکار گسسته‌ام از هم گسسته‌تر شود. صفحه را می‌بندم و به این ترتیب روز دیگری از روزهای تکراری به پایان می‌رسد!