در میدان تجریش به همراه بانو در حال قدم زدن به سمت مقصدی معین هستیم که ناگهان تکاپویی بین پلیسهای راهنمایی و رانندگی شکل می‌گیرد. انگار با بی‌سیم خبر مهمی به آنها داده شده است. همه پلیسهای دور میدان شروع می‌کنند به دویدن به سمت یکی از ورودیهای میدان و همه ماشینها را متوقف می‌کنند تا ترافیک کمتری در میدان شکل گیرد. پلیسها لباسهایشان را مرتب می‌کنند و دور میدان صف می‌کشند. در یک لحظه چندین ماشین مشکی با شیشه‌های دودی و چندین ماشین پلیس در حال اسکورت کردن ماشینهای مشکی به سرعت از میدان عبور می‌کنند و در عرض چند ثانیه ردی از آنها باقی نمی‌ماند. معلوم می‌شود که شخص مهمی داخل یکی از این ماشینهای مشکی شیشه دودی بوده است! فقط در این صحنه که من دیدم حداقل 20 نفر در خدمت این شخص مهم نامعلوم هستند و از او محافظت می‌کنند. مردم فقط نظاره‌گر این صحنه عجیب هستند.
کمی آنطرفتر دخترکی فالهای نفروخته‌اش را می‌شمارد و آهی می‌کشد. جوانی گیتارش را در دست گرفته و می‌نوازد و اسکناسهای پانصد تومانی و هزارتومانی را در سبد جلویش قرار داده. مامور شهرداری روی سنگهای کنار خیابان بالش سنگ اختیار کرده و بدون توجه به گرمای طاقت فرسا، خوابیده!

اینجا تهران است، پایتخت ایران!