هر چند که کتاب خواندن این روزهای من - به اصطلاح ریاضی- تقریبا به صفر میل می‌کند ولی همین کتابهای جسته گریخته هم می‌تواند بهانه‌ای باشد برای نوشتن حسی که از خواندن این آثار به انسان دست می‌دهد. ناگفته پیداست که اینها حس درونی بنده است و بالطبع در حس درونی خودم جوایز مختلفی که این آثار دریافت کرده‌اند و تقدیرها و تحسین‌هایی که از نویسنده‌ها به عمل آمده را دخالت نمی‌دهم
خواندن کتاب "قلندر و قلعه" بعد از "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" نوعی شادی رها شدگی را برای من به همراه داشت! در "همنوایی" هر چه که بود نوعی گرفتار شدن در روزمرگی‌های زندگی در غربت بود. اکثر داستان در راهرویی اتفاق می‌افتاد که به قول نویسنده "ساکنان این راهرو و اتاق های زیر شیروانی اش هر کدام بحران ها و ناهنجاری های روحی خاص خود را داشتند و از درد های مزمن روانی رنج می بردند". راهرویی در یکی از ساختمان‌های مخروبه پاریس که ساکنانش را چند فرانسوی و ایرانی تبعیدی شکل می‌دهند و شاید بتوان گفت مسئله جنسی مهمترین مسئله مشترک ساکنان آن است. "درگیری های ناشی از بیکاری و تنگ نظری های خاص ایرانی ها نیز در روابط بین ساکنان این طبقه نفرین شده به طرز مشهودی جلب توجه می کند." کلانتر با سید و راوی درگیر است و برای آن ها می زند. پروفت قصد جان سید را می کند. درگیری آنقدر شدید است که دکتر فرانسوا اشمیت هم متوجه آن شده است:
 در این مدت ایرانی ها را خوب شناخته بود. می دانست هیچ کدام چشم دیدن دیگری را ندارد. هر کس پیش او می آمد برای دیگری فتنه می کرد.
خلاصه اینکه فضای داستان در چنین فضای مالیخولیایی شکل می‌گیرد و همانجا هم خاتمه پیدا می‌کند.

اما "قلندر و قلعه" ادبیات رهایی است. رها شدن روح از جسم. پرواز در عالم ماورایی و اوج گرفتن تا رسیدن به مقصود. قلندر و قلعه بر اساس زندگی شهاب الدین سهروردی به قلم یحیی یثربی نوشته شده است. داستان از خواب دیدن سهروردی شروع می‌شود. خوابی که نشانه‌ای است برای یافتن بال دیگر تا مقدمات "پرواز" را برای او فراهم کند. سهروردی برای یافتن این بال شهر به شهر می‌گردد و با بزرگان شهرهای مختلف به بحث و گفتگو می‌نشیند. با وجود اعتقاد عمیقی که به دین اسلام دارد، برای رسیدن به معرفت اجازه جولان به تعصبات دینی‌اش را نمی‌دهد چنانچه یکی از زیباترین صحنه‌های داستان رویارویی او با زرتشتیان معبد "شیز" است و "سیندخت" که نماد عشق و معرفت سهروردی است از بین همین مومنان زرتشتی است. ملاقات با سیندخت نقطه عطف این داستان است و بعد از این ملاقات است که سهروردی "با رمزی در دست و آتشی در دل، حال و هوای تازه ای در سر! و راه و روش نویی در پیش، پیش می رود". نوری که به درون سهروردی تابیده او را بی‌تفاوت به امور دنیوی و تمام معادلات معمول آن می‌کند. امیر و رعیت و غنی و فقیر در پیش او یکسانند و حتی حاضر نمی‌شود هنگام ملاقات امیر لباس مناسبتری به تن کند. حلب شهری است که حسادت و بدخواهی علما درباره سهروردی به اوج می‌رسد و امیر جوان این شهر که شیفته سهروردی است توان مقابله با تعصبات علما را ندارد.
یکی از پرهیجان ترین و سوزناک ترین قسمتهای داستان، محاکمه سهروردی توسط علمای شهر است. به اصرار علمای شهر، امیر حلب سهروردی را در قلعه زندانی می‌کند و مناظره‌ای بین سهروردی و علمای شهر ترتیب می‌دهد ولی افسوس که تعصب، حسد و کینه علما اجازه نمی‌دهد پاسخهای سهروردی را با گوش جان بشنوند و پس از سه جلسه اتهامات سهروردی چنین مکتوب می شود. احیای تفکرات زردشت، اعتقاد به ثنویت زردشتی ( ظلمت و نور ). رقص و سماع و مستی. اندیشه ی خلافت و …

حکم اعدامش صادر می‌شود اما شهاب‌الدین شادمان تر از همیشه است! شب هنگام مکاشفه‌ای به او دست می‌دهد: "تنها یک چله! شهاب الدین! امشب غذا می خوری و از فردا روزه خواهی بود. روزه از دنیا! این بار افطارت نه با غروب، بلکه با طلوع خورشید حقیقت، در کنار سیندخت و از بوسه ی او خواهد بود. "
صبح جمعه علما برای بردن او به پای چوبه ی دار به قلعه می آیند. اما آنچه می بینند دیگر " او " نیست. جسم بی جانش را دار می زنند!