الهی!

درسر، گریستنی دارم دراز!  ندانم که از حسرت گریم یا از ناز! گریستن یتیم از حسرت است، و گریستن شمع بهره ناز!  از ناز گریستن چون بود، این قصه ای است دراز!

 

الهی!

دلی ده که در کار تو جان بازیم! جانی ده که کار آن جهان سازیم! تقوایی ده که دنیا را بسپریم! روحی ده که از دین برخوریم! یقینی ده که در آز بر ما باز نشود! قناعتی تا صعوه حرص ما باز نشود! دانایی ده که از راه نیفتیم! بینایی ده تا در چاه نیفتیم! دست گیر که دست آویز نداریم! درگذار که بد کرده ایم! آزرم دار که آزرده ایم! طاعت مجوی که یاب آن نداریم! از هیبت مگوی که تاب آن نداریم! توفیقی ده تا در دین استوار شویم! عقبی تا از دنیا بیزار شویم! نگاهدار تا پریشان نشویم! به راه دار تا پشیمان نشویم! بیاموز تا شریعت بدانیم! برافروز تا در تاریکی نمانیم! بنمای تا در روی کس ننگریم! بگشای دری که در بگذریم! تو بساز که دیگران ندانند! تو بنواز که دیگران نتوانند! همه را از خود رهایی ده! همه را به خود آشنایی ده...

 

الهی!

نه در بندم و نه آزادم! از خود رنجور و از تو دلشادم! از زندگانی خود در عذابم! گویی که بر آتش کبابم! نه خورد پیدا و نه خوابم! در میان دریا، تشنه آبم! از آنکه از خود در حجابم! منتظرم تا کی رسد جوابم!

قسمتی از مناجات خواجه عبدالله انصاری