گفتند اینجا میقات است. همان جایی که با خدا پیمان می بندی و لبیک می گویی. اینجا باید مردن را تجربه کرد. پس لباس کبر و غرور را می کنی و به دست خود کفن می پوشی. اگر تا اینجا آمدن دست خودت بود، از این به بعد باید تسلیم بی چون و چرا شوی چون محرم حرم الهی شده ای. بی آنکه بدانی چگونه می توان محرم واقعی شد به یک سفر روحانی فکر می کنی؛ سفر از خاک به افلاک! اکنون باید رها شوی و به او بپیوندی. در این سفر هیچ اراده ای از خود نداری. باید باور کنی که در مقابل این عظمت هیچ نیستی. در این میقات و در بین این همه انسان مشتاق، حتی نمی توانی «خسی در میقات» باشی!

بعد از مدتی رسیدیم به آنجایی که همه مسلمانان آرزوی دیدنش را دارند. ناخود آگاه در مقابل عظمتش مات و مبهوت می شوی و بی آنکه اختیاری از خود داشته باشی سر تعظیم فرود می آوری. دوست داری چیزی بگویی اما نمی توانی! اینجا همان جایی است که زبان قدرت تکلم ندارد و باید با زبان دلت سخن بگویی. می گویند اینجا مغناطیس کره زمین است، اما من می گویم، اینجا مغناطیس قلب عاشقان است. یک عمر به سویش هر خواهشی داشتی بیان کرده ای و اکنون که در مقابلش هستی نمی توانی سخن بگویی.

روزها گذشت تا اینکه گفتند امروز روز آخر است، باید خداحافظی کنید. در این چند روز از این حرفهای عجیب کم نشنیده بودم اما این یکی از همه عجیب تر بود. چگونه می توان از خدا خداحافظی کرد؟! از آن لحظه که در روحمان دمید و امانت خود را بر دوشمان گذاشت تا آن لحظه که اسیر خاک شویم و دوباره سر از خاک بیرون بیاوریم همیشه و در همه جا با اوییم. خداحافظی؟! هرگز...

باز گفتند کاری بکنید تا دست خالی از اینجا برنگردید! و من به این فکر می کردم میزبانی با این عظمت چگونه ممکن است میهمانش را دست خالی بدرقه کند؟

الهی! از اینکه نشان افتخار دیدار خانه ات را به بی لیاقت ترین بنده ات ارزانی داشتی، سپاسگزارم...