بازم یه شب دیگه از راه رسید و در مقابل هجوم افکارم دنبال یه پناهگاه می گردم. انگار هرچقدر که بیشتر سعی کنی از این فکر و خیالا دور بشی بیشتر سراغت می آن. بهتره برم قدم بزنم. مدتیه این عادت خوبم رو کنار گذاشتم. شاید از وقتی که فکر کردم حالا که یه ماشینی وجود داره، هرجا که می خوام برم باید با ماشین برم، شاید از وقتی هوا سرد شده کمتر قدم می زنم و شاید همه اینا «توجیه» باشه. احساس می کنم قدم زدن یادم رفته، قدم هام رو محکم تر برمی دارم تا احساس نکنم به خاطر فراموش کردن قدم زدن دارم مسخره می شم! قطره های بارون آروم آروم صورتم رو نوازش می کنه. شب یه روز تعطیل، خیابونا خلوته و این همون چیزیه که من دنبالشم. قدم زدن تو این خیابون خلوت آرامش خاصی بهم می ده. آدمایی که میان و از جلو چشام رد می شن، همون فکر قدیمی رو تو ذهنم تداعی می کنه: همه دوتا چشم دارن و دوتا گوش و یه بینی، اما هیچکی شبیه هم نیست! خدایا واقعا شاهکار کردی. تازه این فقط ظاهر قضیه است. حالا چی تو ذهن و قلب این آدماست فقط خودت خبر داری.

چند قدم دیگه که برمی دارم احساس می کنم خیلی دور شدم، باید برگردم. همیشه از برگشت متنفر بودم و همیشه دوست داشتم تو مسیری قدم بزنم که مجبور نشم دوباره همون راه رو برگردم. اما چاره ای نیست. الان دیگه بارش بارون شدیدتر شده. نکنه سرما بخورم! بازم دلم جوابمو می ده: هرچیزی تاوانی داره. اگه لذت آرامش قدم زدن زیر بارون رو دوست داری باید سرماخوردگی رو هم تحمل کنی! دوست دارم برا دلم بخونم ... واسه وحشت از سیاهی برق چشماتو می خوام...

وای که چقدر آروم شدم! اما حیف که دیگه دارم به مبدا نزدیک می شم. فقط چند قدم دیگه مونده...