کمی بالاتر از میدان ساعت کنار پیاده رو ایستاد. رو دوشش یه گونی نیمه پر بود. با چشمای نگرانش اطرافش رو دید زد. تا دوردست ها، اونور پیاده رو، خیابون همه جا رو به دقت نگاه کرد. انگار دنبال کسی می گشت. اما چشمای نگرانش می گفت که چیزی رو داره مخفی می کنه. شاید یه کار خلافی کرده که منتظره هر لحظه بیان بگیرنش. بالاخره با مکث و احتیاط زیاد گونی رو از رو دوشش رو زمین گذاشت و با احتیاط پهنش کرد. تا الان فکر می کردم، هرچی هست به اون گونی ربط داره و احتمالا کالای قاچاقی رو داره حمل می کنه، اما با کمال تعجب دیدم چند تا تی شرت ارزون قیمت رو به دقت روی گونی چید! نگاهی به آسمون انداخت، دستاشو به سمت بالا گرفت و گفت: الهی، به امید تو!

تازه فهمیدم چیکار می خواد بکنه! شاید منظورش از این الهی به امید تو گفتن این بود که خدایا کمکم کن تا امروز گیر مامورای شهردادی نیفتم تا بیان دارو ندارمو ازم بگیرن. خدایا کمکم کن تا امروز پیش زن و بچه ام شرمنده نشم. خدایا کمکم کن تا وقتی شب می رم خونه و بچه ام تو چشام نگاه می کنه، احساس خجالت نکنم. کمکم کن تا از ترس صاحب خونه دزدکی به خونه خودم پا نذارم... و شاید هزاران آرزوی دیگه.

اما فردا چی؟!!

روز از نو، روزی از نو