گفت: مگه غصه خوردن چه فایده ای داره که همینجوری نشستی و زانوی غم بغل کردی؟
گفتم: به فایده اش فکر نمی کنم، مگه غیر از این کار دیگه ای هم می تونم انجام بدم؟
گفت: خوب، حالا چی شده مگه؟
گفتم: نپرس که اگه جواب بدم مجبور می شم دورغ بگم!
گفت: بالاخره که چی؟ تا کی می خوای تو این شرایط بمونی؟ نمی خوای زندگی تو تغییر بدی؟
گفتم: من یه فنجون شکسته ام، یه کاغذ مچاله شده. کاغذ مچاله شده هرچقدر هم که بخواد قدشو صاف کنه، باز مچاله شدگیش معلوم می شه!
گفت: بالاخره خودتو از پا در می آری با این کارات.
گفتم: به غیر از این آرزوی دیگه ای ندارم. ولی افسوسم از اینه که زندگی رنجه و نبودنت یه رنج دیگه!

از زیر شیشه عینکش سرتاپای منو دید زد و سرش رو به نشانه تاسف تکون داد و آهی کشید و گفت: تو یه دیوونه ای!!!
و دیگه رفت و پشت سرشم نگاه نکرد...!